بهزاد لابی :
نه نمیشه. اتفاقا این بیمزه ها در عمل بامزه ترن 
تقریبا یه ماه پیش بود رفتیم دریاچه اوان بعدش رفتیم قلعه الموت ..
اولش یه مسیری رو باید بریم تا برسیم به پله هاش
برادرم خیلی اصرار میکرد که زانوت دوباره درد میگیره نیا منم قبول نکردم همینطوری داشتم هن هن میکردم که رسیدم به اولین پله ، همون جا وایسودم که یه آقاهی از بالا اومد پایین
همونطور که نفسم گرفته بود گفتم آقا خیلی مونده نگام کرد گفت خانووووووم شما هنو پاتو نزاشتی رو اولین پله میگی خیلی مونده
من
آقاهه