۱۳:۲۵ ۱۳۹۴/۹/۱۴
عاشقی درد است و درمان نیز هم
مشکل است این عشق و آسان نیز هم
جان فدا باید به این دلدادگی
دل که دادی می رود جان نیز هم
دامن از خار تعلق باز چین
باز گردی گُل به دامان نیز هم
در نمازم قبله ، گاهی پشت و روست
کافر عشقم ، مسلمان نیز هم
عشق گفت از کفر و دین خواهی کدام
گفتمش این خواهم و آن نیز هم
گر غرامت پایگیرت شد ، بکوش
دست می یابی به تاوان نیز هم
بی سر و سامان شوی در پای عشق
تا سرت بخشند و سامان نیز هم
با همه بی خانمانی ای عجب
خلق می خواهم به مهمان نیز هم
خرمن افروزند و جان آدمی
ارزن انگارند و ارزن نیز هم
کُشت و کشتاری که شیطان می کند
کُشته در چشم من انسان نیز هم
ساقی ما چون می اندر خمره پخت
می دهد جامی به خامان نیز هم
داستان عشق گفتم بی زبان
باز گویندش به دستان نیز هم
شهریارا ، شبچراغی یافتی
چشم و دلها کُن چراغان نیز هم
شهریار