۱۳:۳۵ ۱۳۹۴/۹/۱۴
رفتم ببند پنجره را بی حضور من
باران گرفته شهر به شهر از عبور من
دلتنگی تو از چمدانم بزرگتر
لبریز کرده بغض تو را اشک شور من
خو کن از این به بعد به آئینه و خودت
شب ها بغل بگیر خودت را صبور من
تنهایی همیشگی ات را مرور کن
شاکی شو از تمام سفرهای دور من
حتی از اینکه همدم خوبی نبوده ام
حتی از اینکه قدر تو را...
مرده شور من!.
لعنت به من... به عشق... به این زندگی تلخ
تقدیر... سرنوشت... گره های کور من
وقتی تو را که اینهمه خوبی، نخواستم
وقتی که رد شد از تو دل پر غرور من
باید که گم شوم بروم از جهان تو
تا تو دوباره باز نیفتی به تور من
الهه_مرتضایی