۱۳:۳۶ ۱۳۹۴/۹/۱۴
تَر نکرده از در میخامه می رود
دیوانه بین که عاقل و فرزانه می رود
رندی به طعنه گفت که این جان محتشم
محرم ز در درآمد و بیگانه می رود
ما جرعه نوش میکده و خاک آن دریم
زاهد ز شور ماست که مستانه می رود
با بی غمان حکایت سوز درون چه سود
کی شمع شد خبر چه به پروانه می رود
افسون عشق و ساغر می را عزیز دار
حیف آن دمی که بی می و جانانه می رود
ویران شده است خانه دل گو بیا بیا
بنگر به سیل خون که ز ویرانه می رود
کار از جنون گذشت خرابیم آنچنان
کز ما هزار قصه به افسانه می رود
ما را چه غم که واعظ پرهیزکار شهر
لب تَر نکرده از در میخانه می رود
قاسم لاربن