۱۴:۲۲ ۱۳۹۴/۹/۲۲
شب به سحر نمیرسد گر نکنم خیال تو
این دل بیقرار من غبطه خورد به حال تو
زلف به باد میدهی شعله شود وجود من
شعر کنم هر قدمت وصف تو و جلال تو
سجده کنم بخاک تو چون تو شدی مراد من
مرده شوم به حکم تو زنده از آن جمال تو
چون همه عاشقان همی جان بدهم بناز تو
رحم اگر کنی شبی دست برم به خال تو
از دم چون مسیح تو سوسن و لاله میدمد
زنده کند مرده دلی هر نفس زلال تو
عاشق عشق تو منم ای مه بی نصیب من
گر تو کنی عنایتی بسته شوم به بال تو
بوسه زنم به دست تو تا که کنی شفاعتم
روز جزا اگر فزون جرم من از کمال تو
دیده ی "افشار " ببین خون بچکد ز هجرتو
در هوست زنم به جان نقش تو و خیال تو
محسن افشار نادری