۱۱:۰۳ ۱۳۹۴/۹/۲۳
تو شاعرانه ترین ادعاي یک غزلی
من آخرین قدم از ردپاي بارانم
تو آن همیشه بهاري که با تمام دلم
میان دغدغه هایت غریبه میمانم
تو خنده ي شب مهتابِ آرزوهایی
من آن پري که به یاد گذشته گریانم
تو عاشقانه بزن زخم مثنوي مرا
که من درخت تبرخورده ي پریشانم
تو آن مترسک چوبی، پناه گندم ها
منم که مزرعه اي خشک و رو به پایانم
گذشتن از دل و ماندن به پاي خاطره ها
براي قلب تو هم سخت بوده میدانم
چگونه دل بِکَنم از حریمِ آغوشت
که یاد تو نکند سایه ي پریشانم
تمامِ دلخوشیِ من اسیرِ فاصله هاست
گناه سادگی ام بود عشقِ پنهانم