۱۴:۲۶ ۱۳۹۴/۹/۲۴
به چهار راه شلوغ زندگی رسیدم ٬
چراغ قرمز شد .
نگاهم به آنسوی زندگی بود ٬ که آهسته
دخترک گل فروش کنارم آمد و گفت:
آقا !!!
گل میخری؟
لبخندی زدم
اسکناسی از جیبم در آوردم و بهش دادم
گفتم : یدونه
دست کوچکش را جلو آورد و گفت:
بفرمایید آقا !!
تشکر کردم :
و گل را از دستش گرفتم...
گل را بوسیدم ٬ بوییدم و دوباره بهش برگرداندم و گفتم :
گلی تقدیم به زیباترین خلقت خداوند ...
با خوشحالی گل را گرفت و سریع از میان گل ها
یکی دیگر را انتخاب کرد و او هم با
لبخند معصومانه اش
دست کوچکش را جلویم آورد و گفت:
این گل بدون قیمت ٬ تقدیم به تو ای مهربان ترین خلقت خداوند ...
و آهسته و آرام از کنارم دور شد
رفت و مرا در سکوت مهربانیش تنها گذاشت ...
👈 ای کودک خیابانی ...
قلم من از نوشتن مهربانیهایت
هیچگاه ٬ هیچگاه
خسته نخواهد شد ...
بدان !!!
دردت
درد من است
درد تمام ما
و شاید
درد تمام انسانیت .