۱۶:۱۸ ۱۳۹۴/۹/۲۹
آن قَدَر حرف دراین سینه تلنبارشده
که دلم مثنوی« مخزن الاسرار »شده
ترسم این است که انگشت نمایت بکنم
بس که درهرغزلم ، اسم تو تکرارشده
ترسم این است که یکباره ببینم درشهر
خبر عاشقی ام ، سرخطِ اخبارشده
رفتنت زلزله ای بود که ویرانم کرد
لحظه ها بعد تو ، روی سرم آوار شده
رنگ روز و شب من هر دو سیاهست ..سیاه
زندگی بعد تو عمریست عزادارشده