۱۵:۴۰ ۱۳۹۴/۱۰/۵
مریم-شدو ستاره ⋆⋆|2352 |2147 پست
دلش گرفته شب خرداد,پتوی ِ گریه بغل کرده
چهار بسته فراموشی,درون لیوان حل کرده
دلش گرفته از این خونی,که توی خاطره اش جاریست
ازین شب ِ شب ِ طولانی, که غیر قابل بیداریست
از اسم گیج ِ حقیقت که,لباس تعزیه پوشیده
دو دست ِ سبز ِ جوانی که, درون ِ باغچه پوسیده
از اینکه پشت ِ سرش درد است,ازینکه عاقبتش شوم است
از اینکه باز در این شب به, ادامه دادن محکوم است
دلش گرفته ازین شعر و,ازین ادامه ی فصلی سرد
وباز توی ِ سکوت ِ صبح,کسی به تیررر بسته شده با درد