۱۴:۴۰ ۱۳۹۴/۱۰/۱۳
وای از آن لحظه که کارَت به نگاهی بکشد
کار و بارت به غمِ چشم سیاهی بکشد
قصهام قصه ی سرباز غریبی شده که
کار عشقَش به درِ خانه ی شاهی بکشد
این خودش حس غریبی ست، نمیدانم چیست؟
این که هر روز مرا جانب راهی بکشد
عشق آن است که رودی سرِ عاشق شدنَش
جای دریا تنِ خود را ته چاهی بکشد
روزهایی ست که در آتش خود می سوزم
آدمی خلق شده بار گناهی بکشد
گفته بودند که سیگار مضر است ولی
هر که عاشق شده رسم است که گاهی بکشد
در خودم غرق ...، گدایی سرِ کوچه می گفت
وای از آن لحظه که کارَت به نگاهی بکشد