۲۳:۲۶ ۱۳۹۴/۱۰/۱۴
یک شبی مجنون به خلوتگاه ناز
با خدای خویشتن می گفت راز
کی خدا نامم تو مجنون کردهای
بهر آن لیلا دلم خون کردهای
کردهای خار مغیلان بالشم
شب به کیوان میرسانی نالشم
گاه لیلا را خرامان میکنی
گاه مجنون را پریشان میکنی
از چه هر کس را نصیبی دادهای
درد هر کس را طبیبی دادهای
ای خدا آخر نصیب من کجاست
مردم ازحسرت طبیب من کجاست
پس ندا آمد که ای شوریده حال
تا توانی اندر این درگه بنال
کار لیلا نیست آن کار من است
حسن خوبان عکس رخسارمن است
نظامی گنجوی