۰۹:۵۲ ۱۳۹۴/۱۰/۲۲
ز خمار چشم مستت، نشود که دل رهیدن
که ز دام این غزل ها، نشود دگر پریدن
مژه های تیز چشمت، چه فرو نشسته در دل
ز چنین شیار زخمی، چه خوش آیدم لهیدن
نه ز آتشم هراسی، نه از این قفس رهایی
که سزای دل سپردن، نَبُوَد بجز تَفیدن
شب بی مثالم امشب، نکنم ابا ز مستی
که به مستی ام بباید، دل و سینه را دریدن
نه خیال و خواب باشد، اگرم چنین نماید
که ز دین و دل گذشتم، به وصال مه رسیدن
ز کویر بیدل امشب، رخ ماه را مپوشان
که ز کعبه چشم بستم، نشود تو را ندیدن