۱۲:۰۹ ۱۳۹۴/۱۰/۲۲
بر نگاهِ گرمت ار آویز می دیدی مرا
از نیازِ سینه ات لبریز می دیدی مرا
حیف اما در هوایِ دیگران پَر می زدی
گاه گاهی هم به چشمت، ریز می دیدی مرا
من برای تو دلم را بی مهابا سوختم
تو بهاری بودی و پاییز می دیدی مرا
بر زمین افتاده بودم اندکی آن دورتر
گر که میگفتت کسی برخیز، می دیدی مرا
هر چه میشد ریختم در پایت ای نامهربان
تو ولیکن همچنان، ناچیز می دیدی مرا
من پُر از شوقِ تو بودم تا دمِ پرواز خویش
تو ولی انگار در پرهیز می دیدی مرا
عاشقت بودم ولی تو بیمِ غارت داشتی
خسرو ات بودم ولی چنگیز می دیدی مرا
من فقط مهرِ تو را همواره در دل داشتم
کاش در عشقت، تو حاصلخیز می دیدی مرا
عالَمی را دیدی و آیا چه میشد بی وفا
در میانِ عاشقانت، نیز می دیدی مرا
ذره ای گر مهربان بودی تو با این بی نوا
قدرِ صد دلداده شورانگیز می دیدی مرا
بی جهت من دلخوشم، چون تو یقیناً در دلت
بس بگویی کاشکی اصلاً نمی دیدی مرا