۱۱:۱۶ ۱۳۹۴/۱۰/۲۳
چشم هايم خيره بر گلهاي قالي مانده است
مرغك انديشه در باغ خيالي مانده است
جام دلهامان پر از عشق و پر از اميد بود
رفتي و حالا مرا يك جام خالي مانده است
ياد باد آن ميگساري ها كه با هم داشتيم
زان همه مستي فقط آشفته حالي مانده است
چيزي از آن هفت شهر عشق برجا نيست جز
نقش كمرنگي كه بر ظرفي سفالي مانده است
گر چه ديگر نيستي در منظر چشمم ولي
حال من با ياد لبهاي تو عالي مانده است