۱۱:۲۶ ۱۳۹۴/۱۰/۲۳
تو رفتی دلم مرد و جانم بسوخت
چو شمعی فروزان توانم بسوخت
فغان دل و جان به افلاک رفت
نگاهم خموش و زبانم بسوخت
به صیدت خوشی ها نمودم ولی
شکارم برفت و کمانم بسوخت
چه شیرین لب من ز شهد لبت
برفت انگبین و دهانم بسوخت
تو بودی همه حاصل عمر من
تو رفتی زمین و زمانم بسوخت
مرا زندگی هست و جانی ولی
به درد فراقت جهانم بسوخت
شتابان تو رفتی و من مانده ام
شتابان ز هجرت امانم بسوخت
پر از اشک و آه و فغان است دلم
رگ و پی و روح و روانم بسوخت
تو رفتی و زرین به جا مانده است
که داند به ظاهر نهانم بسوخت؟