۱۴:۱۶ ۱۳۹۴/۱۰/۲۳
[Forwarded from N I R V A N A]
عاقبت ميبوسمت يك روز در ميدان شهر
تا بيفتد از لبانم رخنه در ايمان شهر
باغ فردوس وعده ي ديدارمان باشد دلم
تا بلرزد زين هماغوشي همه عرفان شهر
من نترسم از اجان،از واعظان از خاطبان
مِي بــنوشـم از لبتــ مستانِ تا ايوانِ شهر
کمی ُ دست افشانُ پـاكوبـانُ پيمانه به دست
مي نهـم لب بـر لبتــ بي بـاك چون رندان شـهر
واعظـان بايد بداننـد ، حاكمان ِ شهـر هـم
ايـن هماغوشي چنان چون سرمه بر چشمان شهر
نيك روشن ميكـنـد آنـان كـه دل كـورند و كـَر
چون بيفتد ديدِشان ، بينا شوند كوران شهر
رك بگـويَـم جان ِ "جـانـانم" تورا من عاقبت
خـانه ام دعوت كـنـم در چشـمِ بيـداران شـهر.