۲۱:۴۸ ۱۳۹۴/۱۰/۲۳
دنیا در نگاه تو
پریشان...
دریا در چشم تو
یخبندان....
باد در گیسوی تو
طوفان.....
سخن در زبان تو
پنهان........
شعر میبافم با واژگان
چشم میکشم شبیه چشم آهوان
ابرو، چون کمان
لبها، به رنگ گیلاس
گونه ها، بسان آلو
پیشانی، طاق کسری
گیسو میکشم پیچ در پیچ
شانه میزنم زلفای هزار توی هیچ.....
رخ می نماید او
سلام و عشوه میریزد از نگاه او
او من میشود
و من او.........
در هزارتوی خیال
میچرخم و میگردم با او....
شب میشود نقره فام
ستاره ها، نا آرام
او میرود ناگهان
بی وزن در مکان
جاری در زمان.....!
دلم آشوب میشود
روحم سرگردان
چشمانم، خیس باران
آسمان دلم، رنگین کمان
می آید او
می نشیند کنارم...
روی بوم خیالم....
رنگی بود و مویی
چشمی بود و گیسویی
حالا مانده بر گونه ام
رد رنگ لب گیلاسی او......
وه
چه خلسه ایی دارد خیال او
هم بال است و هم وبال
این آهوی خیال او.......🍒
گلیزاده. .رضا