۲۳:۱۲ ۱۳۹۴/۱۰/۲۳
شعله دارم میکشم در تب، نمی فهمی چرا؟
آب دارم مي روم هر شب... نمی فهمی چرا؟
اهل آه و ناله کردن نیستم، جان من است
اینکه هر دم میرسد بر لب، نمیفهمی چرا؟
آنچه من پای به دست آوردن چشمت زدم
قید دینم بود لامذهب! نمیفهمی چرا؟
بارها دل كندي و من بار ها جات كرده ام
بار ها تكرار شد مطلب ، نمي فهمي چرا ؟
بین مردم مثل من پیدا نخواهد شد؛ نگرد!
«یک» ندارد جز خودش مضرب، نمی فهمی چرا؟
بارها گفتم دل دیوانه ، گِرد عشق ، نه!
نیش خواهی خورد ازین عقرب، نمیفهمی چراB