۱۰:۳۶ ۱۳۹۴/۱۰/۲۴
💫💫💫💫 گندمی هستم که افتادم به پای داسِ تو
زردی من شد شبیه سرخی گیلاسِ تو
من زمستانم ولی همسایه گشتم با بهار
قلب من هم شد فدای گرمی احساسِ تو
شاعری گردیده گم در فکرو یادو خاطرت
شاعری در گیر با انگیزه ی حساسِ تو
دفتر نقاشیم را از تو پر کردم ولی
هر چه خواهد شش بیاد روی جفتِ تاسِ تو
سرنوشتی بهتر از این هم نخواهم داشت چون
سرنوشتم را سپردم مفتِ دستِ داسِ تو
بیوفایی میکنی من هم تماشا میکنم
فرصتی تازه برای گریه پیدا میکنم
دوستت دارم... ولی میترسم از رسوا شدن
هرچه از زیباییت گفتند حاشا میکنم