۱۰:۳۶ ۱۳۹۴/۱۰/۲۴
اشکــهایـــم بــی اختــیار
قطــره ،قطـــره
آرام و ســر به زیر فــرو می ریــزند
بــرای روزهایی که یادم رفــت زندگی کنــم
بــرای دنیـــایی که نــدارم
بــرای نفس هایــی که می توانســت
آزاد و عمیق بکشم روحـــم را تازه کنــد
ولــی در بغــض مانــد
بــرای دستــهایــم که همیشــه
در هــم گره خـــورده اند
بــرای قلمــم که می توانســت بنویســد
ولـــی در خیالـــم گــم شــد
برای دســت هایم
دنیــایــم
قلــمم
ونفس هایــی که بغــض شــدنــد
یک دنیا اشک در چمدانم ذخیره کرده ام
روزی چمدانم را بر می دارم
و میـــروم
آنقــدر که گـــم شــوم در تجســم اشکهــایم