۱۴:۴۴ ۱۳۹۴/۱۰/۲۴
پروانه شدم ، بال زدم ، سوخت دو بالم
ديوانه شدم ، داد زدم ، واي به حالم ...
بيخود شدم از خويش و از اين گردش ايام
نوميد و سر افكنده از اين طالع و فرجام !!
مستانه شدم ، باده زدم گاه به گاهي
دل خسته ز مي ، باز شدم غرق تباهي
خنديدم و گفتم شود از باده حذر كرد !! ؟
از كوچه مستان به چنين حال گذر كرد !
حال اين منم و حال من و سوخته بالي
ديوانه و بيخود شده اي ، رو به زوالي ..
نوميدي و مستي ، به چنين درد دچاري
دل خسته اي و خنده كنان ، باز خماري !!
اينبار بسازم به همين بي پر و بالي
عاشق شوم و عشق رسانم به كمالي...