۱۶:۲۷ ۱۳۹۴/۱۰/۲۴
اینروزها...
پر از خالی ام
پر از حس مفرط پوچی
انگار دارم تمام میشوم...
من این زمان و مکان را نمیخواهم
احساس میکنم به جای دیگری تعلق دارم
خسته شده ام از زیستن بین موجوداتی که خود را انسان مینامند!
انسان در دایره المعارف من جور دیگری تعبیر شده بود، نه اینکه...
نامردمی ها روحم را پیر کرد...
از خودی و بیخودی
از غریبه و آشنا
و من باز هم خندیدم و از پا نیفتادم!
حتی اکنون که از سیر شدن مینویسم
حتی حالا که...
گاهی مالیخولیایی میشوم...
مثل امشب
مثل هر شبی که گذشته را ورق میزنم
و آینده را دید میزنم و هیچ نمیابم...
به قول شاملو :
چه راه دور!
چه راه دور بيپايان!
چه راه لنگ!
نفس با خستگي در جنگ
من با خويش
پا با سنگ!
چه راه دور
چه پاي لنگ!
امان از وقتی که آدم دلش میگیره...