خانه
2.97M

شعر و شیدایی

  • ۱۶:۵۳   ۱۳۹۴/۱۰/۲۴
    avatar
    پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆|19961 |39378 پست
    از همان روز که این سایه به خورشید نشست
    کل ایمان مرا برد و به تردید نشست
    باخودم حدس زدم...سایه چرا؟!! نور گرفت؟
    و چرا قصه ی دل... فاصله از دور گرفت؟
    محتسب ، روز حساب آمد و از ما پرسید
    که چرا آن همه دادیم؟ به سامان نرسید؟
    خود نگفت آنچه نوشته است به تقدیر چه شد؟
    یا از آن خواب که دیدیم... به تعبیر چه شد؟
    ما همانیم که آن باغ... به سیبی دادیم
    دل به حوا... به همان... عشقِ غریبی دادیم
    ماهمانیم... که از بالِ ملک پر زده ایم
    به زمین... گوشه ی این... چرخ و فلک... سر زده ایم
    ما همانیم... همان شبزده ی کوچه ی دل
    و همان آدم خسته... و همان مانده به گِل
    عشق... مبهم... همه جا غم...به کجاباید رفت؟
    مه گرفته است... ازین راه؟ کسی خواهد رفت؟
    باز برگشتم و ماندم... چه زمینگیرم من
    بین ماندن و نماندن... ز چه رو؟ گیرم من؟
    آی شیطان!!! به زمین غرق شدم!!! دانستی؟!!
    تومرا سجده نکردی!!! تو چه میدانستی؟
    دیر شد... قصه زمین خورد... و بد فهمیدم
    درد شلاق ندیدم.... و به حد... فهمیدم!!!
    حیف شد... عاقبت عشق به مستی چسبید
    آدم از عشق فقط... باز به هستی چسبید
    .....
  • leftPublish
  • برای شرکت در مباحث تبادل نظر باید ابتدا در سایت  ثبت نام  کرده، سپس نام کاربری و کلمه عبور خود را وارد نمایید؛    (Log In) کنید.
موضوع قبل
زیربخش
موضوع بعد
آخرین پست های این تالار
آخرین پست های این بخش
تبلیغات
 
تمامی حقوق مادی و معنوی سایت محفوظ و متعلق به سايت زیباکده بوده و استفاده از مطالب با ذکر و درج لینک منبع بلامانع است.
© Copyright 2026 - zibakade.com
طراحی و تولید : بازارسازان