۱۶:۵۳ ۱۳۹۴/۱۰/۲۴
از همان روز که این سایه به خورشید نشست
کل ایمان مرا برد و به تردید نشست
باخودم حدس زدم...سایه چرا؟!! نور گرفت؟
و چرا قصه ی دل... فاصله از دور گرفت؟
محتسب ، روز حساب آمد و از ما پرسید
که چرا آن همه دادیم؟ به سامان نرسید؟
خود نگفت آنچه نوشته است به تقدیر چه شد؟
یا از آن خواب که دیدیم... به تعبیر چه شد؟
ما همانیم که آن باغ... به سیبی دادیم
دل به حوا... به همان... عشقِ غریبی دادیم
ماهمانیم... که از بالِ ملک پر زده ایم
به زمین... گوشه ی این... چرخ و فلک... سر زده ایم
ما همانیم... همان شبزده ی کوچه ی دل
و همان آدم خسته... و همان مانده به گِل
عشق... مبهم... همه جا غم...به کجاباید رفت؟
مه گرفته است... ازین راه؟ کسی خواهد رفت؟
باز برگشتم و ماندم... چه زمینگیرم من
بین ماندن و نماندن... ز چه رو؟ گیرم من؟
آی شیطان!!! به زمین غرق شدم!!! دانستی؟!!
تومرا سجده نکردی!!! تو چه میدانستی؟
دیر شد... قصه زمین خورد... و بد فهمیدم
درد شلاق ندیدم.... و به حد... فهمیدم!!!
حیف شد... عاقبت عشق به مستی چسبید
آدم از عشق فقط... باز به هستی چسبید
.....