۱۶:۵۶ ۱۳۹۴/۱۰/۲۴
💫💫💫💫💫 لرزشي دارد دلم انگار دلتنگت شدم
خوب مي داني که من با عشوه اي خامت شدم
کاش مي شد با غزل يک جرعه مهمانم کني
نيست انگاري دلت با من، که درمانم کني
من که از چشمان مست تو غزل خوان گشته ام
هر دري را غير تو بر روي اين دل بسته ام
منتظر ماندم که شايد يک نظر بر من کني
ترسم اندوه مرا از کاه چون خرمن کني
خمره اي دارد دلم، از آب انگور تو پُر
خمره را بگشودم و اشعار من شد همچو دُرّ
شد شکر ريز از لبت لبهاي گرم مست من
مثنوي سر ريز شد با يک قلم در دست من. . .✨✨✨✨✨✨