۱۳:۰۶ ۱۳۹۴/۱۰/۲۶
💫💫💫💫💫 من در این شهر نشستهام
دور از چشمانِ تو
آرامشم تنها واژههاییست
که از برگهایی مقدس بیرون کشیدهام.
گاهی برای اجدادم دلم سخت میگیرد،
میخواهم برایم دعوتنامه بفرستند...
دوست دارم باد باشم و چشمانم ابر...
در شهر تو ببارم
آنوقت درختها عاشق خواهند شد
میدانم روزی خواهران پنبهچین سادهی من
ستاره خواهند چید
و کاکلهای شرقیشان خوشههایی میشوند...
میدانم وقتی انگورها برسند
دنیا مست خواهد شد
و اجداد من هم دعوتنامه را خواهند فرستاد..✨✨✨✨✨