۲۱:۱۰ ۱۳۹۴/۱۰/۲۶
تقدیر چنین است که رسوای تو باشم
مدهوشِ تو، مستِ تو و شیدای تو باشم
کابوسِ مرا -هرشب- میبینی و ای کاش
یکبار هم از حادثه «رؤیای» تو باشم
بر رودِ خروشانِ نگاهت مُژه سدّ است
ماهی شدهام غرقِ تماشای تو باشم
چون جلوهی روحانیِ تو لحظهی وصل است
غم نیست که قربانیِ موسای تو باشم*
ای مژدهی آزادیِ «من» از قفسِ شرم
بگذار در این قصّه زلیخای تو باشم
نگذار به جُرمِ دلِ دیوانهی مستم
محکومِ «ابد»خوردهی تنهای تو باشم
بگذار که در خیلِ غزالانِ تو من هم
مجنونِ تو، آوارهی صحرای تو باشم✨✨✨✨✨✨