۲۰:۳۴ ۱۳۹۴/۱۰/۲۷
یک قفل زدم بر دل و پیمانه شکستم
ساقی نظر انداخت ، به میخانه نشستم
بر چشم زدم طعنه ، که این بار ، نبازی
زان ، مستی ِ چشمش ، دل ِ دیوانه شکستم
گفتم ، نزنم زخمه بر این ساز ِ مخالف
با نغمه ی ِ تارش به طربخانه نشستم
دیدم نتوان بگذرم از مستی ِ عشقش
مجنون شدم و از خود و بیگانه شکستم
تا آنکه نسوزم ، به ره عشق ، دگر بار
بر شمع ِ رخش ، باز چو پروانه ، نشستم
مستانه وضو کردم و در محضر ِ ساقی
افسانه و پیمانه و بتخانه ، شکستم