خانه
2.97M

شعر و شیدایی

  • ۱۴:۳۶   ۱۳۹۴/۱۰/۲۸
    avatar
    پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆|19961 |39378 پست
    يکي را دوست دارم
    ولي افسوس او هرگز نميداند
    نگاهش ميکنم شايد
    بخواند از نگاه من
    که او را دوست مي دارم
    ولي افسوس او هرگز نميداند
    به برگ گل نوشتم من
    تو را دوست مي دارم
    ولي افسوس او گل را
    به زلف کودکي آويخت تا او را بخنداند
    به مهتاب گفتم اي مهتاب
    سر راهت به کوي او
    سلام من رسان و گو
    تو را من دوست مي دارم
    ولي افسوس چون مهتاب به روي بسترش لغزيد
    يکي ابر سيه آمد که روي ماه تابان را بپوشانيد
    صبا را ديدم و گفتم صبا دستم به دامانت
    بگو از من به دلدارم تو را من دوست مي دارم
    ولي افسوس و صد افسوس
    زابر تيره برقي جست
    که قاصد را ميان ره بسوزانيد
    کنون وامانده از هر جا
    دگر با خود کنم نجوا
    يکي را دوست مي دارم
    ولي افسوس او هرگز نميداند

    فريدون مشيري
  • leftPublish
  • برای شرکت در مباحث تبادل نظر باید ابتدا در سایت  ثبت نام  کرده، سپس نام کاربری و کلمه عبور خود را وارد نمایید؛    (Log In) کنید.
موضوع قبل
زیربخش
موضوع بعد
آخرین پست های این تالار
آخرین پست های این بخش
تبلیغات
 
تمامی حقوق مادی و معنوی سایت محفوظ و متعلق به سايت زیباکده بوده و استفاده از مطالب با ذکر و درج لینک منبع بلامانع است.
© Copyright 2026 - zibakade.com
طراحی و تولید : بازارسازان