خانه
2.97M

شعر و شیدایی

  • ۱۴:۵۱   ۱۳۹۴/۱۰/۲۸
    avatar
    پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆|28211 |24368 پست
    رفت و چشمم را برایش خانه کردم برنگشت
    بس دعاها از دل دیوانه کردم برنگشت

    شب شنیدم زاهدی می گفت او افسانه بود
    در وفایش خویش را افسانه کردم برنگشت

    زلف هایم را که روزی می ربود از او قرار
    تا سحرگاهان برایش شانه کردم برنگشت

    تا در آن غربت نسوزد از غم بی همدمی
    تارو پودم را بر او پروانه کردم برنگشت

    این من مسجدنشین عاشق سجاده را
    مدتی هم ساکن میخانه کردم برنگشت

    تا بداند در ره او با کسانم کار نیست
    خویش را بادیگران بیگانه کردم برنگشت

    عاقبت هم درامید این که برمی گردد او
    عالمی را از غمش دیوانه کردم برنگشت
  • leftPublish
  • برای شرکت در مباحث تبادل نظر باید ابتدا در سایت  ثبت نام  کرده، سپس نام کاربری و کلمه عبور خود را وارد نمایید؛    (Log In) کنید.
موضوع قبل
زیربخش
موضوع بعد
آخرین پست های این تالار
آخرین پست های این بخش
تبلیغات
 
تمامی حقوق مادی و معنوی سایت محفوظ و متعلق به سايت زیباکده بوده و استفاده از مطالب با ذکر و درج لینک منبع بلامانع است.
© Copyright 2026 - zibakade.com
طراحی و تولید : بازارسازان