۱۵:۱۱ ۱۳۹۴/۱۰/۲۸
حسین منزوی
شبم به نیمه رسید و صدای او نرسید
حریف صحبتم امشب، به گفت و گو نرسید
نسیم و سیم ، عقیم اند ، از امید و نوید
که آن صدای خوش امشب ز هیچ سو نرسید
ندای زنگ نمی خواندم به گفت و شنود
چه شد که دیگرم آن پیک مژده گو نرسید؟
به نیمه راه شکفتن ، دریغ از آن غنچه
که گل نگشته خزان شد، به رنگ و بو نرسید
به موج پر زدنش می تپد دلم ، کز اوج
پرنده وار ِ من امشب ، چرا فرو نرسید؟
درخت وسوسه، بارآوری نکرد مگر؟
که دست های من امشب به سیب او نرسید
صدای جاری غمخواری اش که روح مرا
به آب زمزمه می داد، شست و شو نرسید
دوباره می کشدم دل به دوزخ آشامی
که آن فرشته صدای ِ بهشت خو نرسید
بسا شبا که به دیدار دور رفت ، دلم
هنوز نوبت دیدار روبرو نرسید ؟
چنان به خیره سری، بست بغض، راه نفس
که گریه های من از سینه تا گلو نرسید
دلم به سنگ هزار یکم شکست آخر
هزار بارم اگر سنگ بر سبو نرسید
به روز معجزه گل داد نی ، ولی افسوس،
شب شکفتنت ای باغ آرزو نرسید؟