۲۰:۴۶ ۱۳۹۴/۱۰/۲۸
دیگر گذشته نوبتِ آن سررسیدها
حالا رسیده وقت به ما ناامید ها
ما مردمانِ خسته دلِ ناتوان شده
ما سروهای دست به دامانِ بیدها
ما عاشقانِ مخلصِ ابن السلام ها
ما عارفانِ بی خبر از بایزید ها
بر بختِ بی گشایشِ ما قفلِ محکمی است
آن گونه ای که هیچ نچرخد کلیدها
گفتی که « شاد باش که شادی سزای توست »
سر می زند به جای سیاهی سپیدها
در گوشه گوشه ی دلِ ما غصه ریخته
دیگر به گوشِ ما نرود آن نویدها
تنها زمانه بر سرِ این شعر با من است
بد فرصتی است فرصتِ ما نا امیدها
جویا_معروفی