خانه
2.97M

شعر و شیدایی

  • ۱۱:۲۱   ۱۳۹۴/۱۰/۲۹
    avatar
    کاپ آشپزی کاپ عکاس برتر 
    پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆|48382 |46689 پست
    کسی از آنسوی ظلمت مرا صدا می کرد
    که بادبادک خورشید را هوا می کرد
    به شکل کودکی من کسی که با یک برگ
    به قدر صد چمن غرق گل صفا می کرد
    کسی – سبک تر از اندیشه ای – که چون می رفت
    به جای گام زدن در هوا شنا می کرد
    کسی که دفتر عمر مرا به هم می ریخت
    و برگهای پلاسیده را جدا می کرد
    طلوعهای مرا و غروبهای مرا
    در اینسوی آنسوی تقویم جابجا می کرد
    **
    دلم به وسوسه اش رفته بود و تجربه ام
    در آستانه تردید پابه پا می کرد
    مگر نه کودکی ام راهکوب پیری بود
    که از ابتدای سفر مشق انتها می کرد
    کسی نگفت نسیم از تبار توفاانست
    وگرنه غنچه کجا مشت بسته وا می کرد
    بهار نیز که با خون گل وضو می ساخت
    هم از نخست به پائیز اقتدا می کرد
    **
    «که می گرفت»؟رها کن صفای صلح کسی
    که آهوان گرفتار را رها می کرد
    ترا به کینه چه دینی است؟کاش می آمد
    کسی که دین جهان را به عشق ادا می کرد
    عصا که مار شد اعجاز بود کاش اما
    کسی به معجزه ای ما را عصا می کرد

    حسین منزوی – از کهربا و کافور-غزل 256
  • leftPublish
  • برای شرکت در مباحث تبادل نظر باید ابتدا در سایت  ثبت نام  کرده، سپس نام کاربری و کلمه عبور خود را وارد نمایید؛    (Log In) کنید.
موضوع قبل
زیربخش
موضوع بعد
آخرین پست های این تالار
آخرین پست های این بخش
تبلیغات
 
تمامی حقوق مادی و معنوی سایت محفوظ و متعلق به سايت زیباکده بوده و استفاده از مطالب با ذکر و درج لینک منبع بلامانع است.
© Copyright 2026 - zibakade.com
طراحی و تولید : بازارسازان