۱۵:۴۶ ۱۳۹۴/۱۱/۲
دلبري ناديده بر قلبم شده فرمانروا
نرم نرمک دل به او بستم نميدانم چرا
با پيامي دل زمن برد آن صباي صبح خيز
با محبت کرد قلبم را به عشقش مبتلا
من نبودم اهل تسبيح و روايت ليکن او
کرده شيداي حديث و معرفت قلب مرا
شعرهايم ناقص و بي ارزشند و کم فروغ
ميکند تاييد و ميگويد به شعرم مرحبا
گر کسي پرسد زمن از او چه ميداني؟ بگو
گويمش مجنون اشعار من است آن با صفا
آرزومندم بگيرم تنگ در آغوش خويش
تانگردد بعد ازاين دين ودلي از هم جدا
اي رفيقان طريقت چند ماهي مي شود
دلبري ناديده بر قلبم شده فرمانروا
کلام دل
دکلمه هایی از جنس تنهایی