۱۵:۴۶ ۱۳۹۴/۱۱/۲
چندي ست بر انگشت خيالم هوسي نيست
بر حافظه دست من انگار کسي نيست
برگشتم و ديدم که تو هم با دگراني
فرياد زدم،حيف که فرياد رسي نيست
سخت است ببينم که پس از اين همه خواهش
ميلت به هوس هست ولي
همنفسي نيست
يک عمر من از ترس قفس بال و پرم ريخت
حالا که پرم ريخته ديگر قفسي نيست
چتري که به ديوار کسي تکيه نميکرد
فردا که سر کوچه باران برسي نيست