خانه
2.98M

شعر و شیدایی

  • ۱۳:۰۱   ۱۳۹۴/۱۱/۳
    avatar
    دو ستاره ⋆⋆|4524 |2209 پست
    وقتی شقایق مرد ،
    گلهای باغ همه ماتم گرفتند
    و از جویبار خواستند
    برای گریستن ،
    به آنها چند قطره آب قرض دهد .
    جویبار آهی کشید و گفت :
    آن قدر شقایق را دوست داشتم
    که اگر تمام آبهای من به اشک تبدیل شود
    و آنها را برای مرگ شقایق بریزم ،
    باز هم کم است...
    گلها گفتند : راست می گویی ،
    چگونه ممکن بود با آن همه زیبایی ، شقایق را دوست نداشت ؟
    جویبار پرسید : مگر شقایق زیبا بود؟
    گلها گفتند :
    شقایق غالباً خم می شد
    و صورت زیبای خود را در آب شفاف تو می دید ،
    پس تو باید بهتر از هر کس بدانی
    که شقایق چقدر زیبا بود .

    جویبار گفت :
    من شقایق را برای این دوست می داشتم
    چون وقتی خم می شد و به من نگاه می کرد ،
    من میتوانستم زیبایی خود را در چشمان او تماشا کنم....
    
  • leftPublish
  • برای شرکت در مباحث تبادل نظر باید ابتدا در سایت  ثبت نام  کرده، سپس نام کاربری و کلمه عبور خود را وارد نمایید؛    (Log In) کنید.
موضوع قبل
زیربخش
موضوع بعد
آخرین پست های این تالار
آخرین پست های این بخش
تبلیغات
 
تمامی حقوق مادی و معنوی سایت محفوظ و متعلق به سايت زیباکده بوده و استفاده از مطالب با ذکر و درج لینک منبع بلامانع است.
© Copyright 2026 - zibakade.com
طراحی و تولید : بازارسازان