۱۳:۳۲ ۱۳۹۴/۱۱/۳
باز، ای الهه ناز، با دل من بساز
کین غم جانگداز، برود ز برم
گر، دل من نیاسود، از گناه تو بود
بیا تا ز سر گنهت گذرم
باز، میکنم دست یاری، بسویت دراز
بیا تا غم خود را، با راز و نیاز، ز خاطر ببرم
گر، نکند تیر خشمت، دلم را، هدف
بخدا همچون مرغ پرشور و شعف، بهسویت بپرم
آنکه او به غمت دل بندد چون من کیست
ناز تو، بیش از این بهر چیست
تو اله ی نازی، در بزمم بنشین
من تورا وفادارم، بیا که جز این، نباشد هنرم
این همه بیوفایی، ندارد ثمر
بخدا اگر از من، نگیری خبر، نیابی اثرم
الهه ناز استاد بنان