۱۴:۱۹ ۱۳۹۴/۱۱/۳
در وا شد و پاشید نسیم هیجانش
تا نبض مرا تند کند با ضربانش
تقویم ورق خورد و کسی از سفر آمد
تا دامنه ها برد مرا نام و نشانش
پیشانی او روشنی آینه و آب
بوی نفس باغچه می داد دهانش
هر صبح، امید همه ی چلچله ها بود
گندم گندم سفره ی دستان جوانش
با این همه انگار غمی داشت که می ریخت
از زاویه ی تند نگاه نگرانش
یک زلزله ی سخت تکانش نمی داد
یک شعر ولی زلزله می ریخت به جانش
انگار دو دل بود همانطور که «سارای»
بین «اَرس» وحشی و جبر «سبلانش»
طوفان شد و من برگ شدم رفتم و رفتیم
افتادم و افتاد غمی تلخ به جانش
می خواست بهاری بشوم باز، که جا داد
پاییز و زمستان مرا در چمدانش
در وا شد و او رفت همانطور که یکروز
در وا شد و پاشید نسیم هیجانش
«مهدی فرجی»