۰۲:۲۳ ۱۳۹۴/۱۱/۴
در رگ غیرتِ من خواب ندارد اثرت
گم شده نیمه شبم را هوس در به درت
مثل یک کشور اشغال شده بی تردید
ترسم این است به این خاک نیافتد گذرت
آدم برفی ِ از روز و شبش نا آگاه
دگمه ای روی زمین است نیا خبرت
با خودت تا به کجا می کشی ام دیوانه
سایه ای بی کس و کار است دلم پشت سرت
زخم بیگانه ندارد به شعورم اثری
نخریدم به تن و جان خودم جز خطرت
خاک عالم به سر سلسله ی شاعر ها
تا نپیچد نفس غیر به عطر سحرت