۰۲:۲۴ ۱۳۹۴/۱۱/۴
تو را لاي کدامين دفتر عمرم بخشکانم؟
تو را کنج کدامين پاره قلبم... نمي دانم
من عادت کرده ام هر شب،غبار اشک هايم را
به روي هرچه باقي مانده است از تو ببارانم
عروس هرزه ي صهيون! عصا از گردنم بردار
که من موسي ترين پيغمبر سردرگريبانم
کجا قرآن نوشته يوسف از آن زن بدش آمد؟
که من عمريست از سرپيچي چشمم پشيمانم
خداي چکمه پوش خيره بر اعصار يخبندان!
نترس از من،که من خود زاده داغ زمستانم
تنم يخ بسته از سرماي آدم هاي ديواري
و ديوار است ديوار است ديوار است - تاوانم -
شنيدم دست باران قصد موهاي تو را کرده
برايت چتر آوردم که باران را بسوزانم
دلم افسردگي مزمن يک کوه را دارد
غزل پيچم نکن بانو، که من يا تو...چه مي دانم؟