خانه
2.98M

شعر و شیدایی

  • ۱۸:۳۱   ۱۳۹۴/۱۱/۴
    avatar
    پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆|28211 |24368 پست
    غنچه خندید ولی باغ به این خنده گریست
    غنچه آنروز ندانست که این گریه ز چیست!!!

    باغ پر گل شد وهر غنچه به گل شد تبدیل
    گریه ی باغ فزون تر شدو چون ابر گریست

    باغبان امد و یک یک همه گل ها را چید
    باغ عریان شد و دیدند که از گل خالیست

    باغ پرسید چه سودی بری از چیدن گل؟
    گفت پژمردگی اش را نتوانم نگریست

    همه محکوم به مرگند،چه انسان چه گیاه
    این چنین است همه کار جهان تا باقیست

    گریه ی باغ از این بود که او میدانست
    غنچه گر گل بشود،هستی از او گردد نیست

    رسم تقدیر چنین است و چنین خواهد بود
    میرود عمر ولی "خنده" به لب باید زیست......
  • leftPublish
  • برای شرکت در مباحث تبادل نظر باید ابتدا در سایت  ثبت نام  کرده، سپس نام کاربری و کلمه عبور خود را وارد نمایید؛    (Log In) کنید.
موضوع قبل
زیربخش
موضوع بعد
آخرین پست های این تالار
آخرین پست های این بخش
تبلیغات
 
تمامی حقوق مادی و معنوی سایت محفوظ و متعلق به سايت زیباکده بوده و استفاده از مطالب با ذکر و درج لینک منبع بلامانع است.
© Copyright 2026 - zibakade.com
طراحی و تولید : بازارسازان