۲۱:۳۰ ۱۳۹۴/۱۱/۵
به دیواردلت تلنگرزدم نمیدانی
ارتعاش تقه اش صدای باران
شد،نمیدانی
زمان که مدام میگذرد زمین که میگردد
دگرگونی آدم مسلم است
نمیدانی
چون سنگ خسته نشسته ام میان رود
چون آب ازسرم میگذری
نمیدانی
من نفس نفس میزنم، پای رفتن نیست
توهرلحظه می روی، بی خیال من،نمیدانی
ایوب شدم که انعکاس تیزی مهر
برتابدازنگاه من به دلت
نمیدانی
شایدکه باران بخواندم برتو
آب ازسرمن گذشته دیگر
تونمیدانی