۲۲:۱۵ ۱۳۹۴/۱۱/۸
این که میدانی کم آوردم که دیگر راز نیست
در جوار مرگ که دیگر فرصت آغاز نیست
همه ی درهای عالم را بسی کوبیده ام
چه کنم دیگر دری اینجا برویم باز نیست
حس و حالم مرده همچون منزل غم دیده ای
که درونش خبری از نغمه و آواز نیست
در سرای دیگران آوای خوشحالی گر است...،
در سرای این دل متروکه جز غم ساز نیست
سیم آخر گر زنی و مرز ماتم رد کنی
ذره ای باکَت از این شهره پر از سرباز نیست
چون که غم در واژه های نیک عدو
اینکه میدانند کم آوردست، دیگر راز نیست...