۲۲:۰۱ ۱۳۹۴/۱۱/۹
من
همان جعبه ی مدادرنگی رادارم
بارهم
موهایت سیاه می شود
چشمانت قهوه ای
گونه هایت سرخ
سرت راباببر
اسمان ابیست
ابرها بیرنگ
خورشیدکه خواست طلوع کند
زرد
میشود
ومن
کوچه ای رانقاشی میکنم
که ازان ردمی شوی
باطرح شال گردنی
که عطرمرامیدهد
با
درختانی سپید
ازشوق زمستان
فقط کوچه یخ بسته ازسرما
مبادا
لیز بخوری
میترسم
تانرسیده به درب
خانه ای
زرشکی
من بدوم
تورادراغوش بگیرم
وباز
هوس برف بازی بزند
به سرت
من که دست کش هایی که برایم خریده ای رادرخانه جاگذاشته ام
بازمحو خنده های بلند توام
که داری
شیطنت میکنی
ومرابه بازی گرفته ای
دراغوشم
#عرفان یزدانی