۱۷:۲۹ ۱۳۹۴/۱۱/۱۴
خیره شو،پایین نیاور دست زیر چانه را
ساده تر کن خلق تصویری هنرمندانه را
بی گمان یک شهر در می آید از آشفتگی
می کشی وقتی به روی گیسوانت شانه را
قهرمان قصه ام هستی نه یک معشوق صرف
نه رمان بلکه تداعی می کنی افسانه را
پر در آوردی در آغوشي که زندانت شده
بیشتر در پیله ماندن می کشد پروانه را
عشق از جلد قفس آری درم آورده است
کرده بیرون از سرم افکار خودخواهانه را
با من مجنون نزن حرف از عقوبت های عشق
هیچ گاه از غم نترسان آدم دیوانه را