۱۷:۵۵ ۱۳۹۴/۱۱/۱۴
می شویمت از دامنم، ای لکّه ی ننگین من
دارد سبکتر می شود بار دل سنگین من !
با تیشه ات محکم بزن، بر کوهِ غم فرهادوار
حالا که گیر افتاده ای در قصّه ی شیرین من!
با گریه ام می شویمت، تاب وُ تب دیوانگی
ای خنده ی اجباری و ُ افسانه ی غمگین من!
امشب که عقدم کرده ای با مِهر آب و آینه
حتّی غزل رقصیده در دنیای آهنگین من
بشکن من ِ افسرده را، آخر صنم بودا *که نیست
دیواری از ایمان بکش از کعبه ات تا چین من !
***
حوّا خودش آدم شد از آوارگی روی زمین
اینگونه ارشادم نکن ، پیغمبر ِ بی دین من
صنم میرزا زاده نافع