۲۲:۴۸ ۱۳۹۴/۱۱/۱۶
شوقی به جهانم نیست،دیدی که چه ِهاکردی
حرفی به زبانم نیست،عمرم به فَـنا کـردی
رسوای جهان گشتم،سو سوی نگاهم رفت
روزی که مرا با غــم،تنها تو رَها کـردی
رفتی و نگاه من، پشت سر تو مانـده
ای رفته ز دست من،بسیارجفا کـردی
ای کاش تو را هرگز،محتـاج نبینم من
با اینکه مرا عمری، محتاج عَصـا کردی
در حسرت و با اندوه،دستم به دعـا باشـد
روزی شوی آگاه از،ظلمی که به ما کردی