۰۱:۳۶ ۱۳۹۴/۱۱/۱۷
نشنواز نی،گفته اش دل خون کند
بشنو از می، عاقلی مجنون کند
تا که نی در خون نگردد نیست نی
می که تا دلخون نگردد نیست می
بشنو از نی در حریم خون نشست
بر تن آن عشق خود گلگون نشست
بشکن آن نی را بجز آن شهد نیست
نارفیقان را وفا بر عهد نیست
نی به عشق می خمار از هم شكافت
می به یاری از نی و از جان شتافت
می به نی می گفت : بس ! شکوای خود
ناله بس کن بس کن این آوای خود
سینه را بر تیغ نامردان نهی
یا برای بی خردها، جان دهی
مشنو از نی ، نی حدیث از غصه هاست
بشنو از می كز پی اش اندیشه هاست
نی نوایی از دل واز خون شدن
می به راه و در پی مجنون شدن
نی شکست از غصه، گشتش سر نگون
ساقیا، می در خم و دل در جنون
نی شكست و اشك من چون خون شده
جام من از می ببین افزون شده
نی به می گوید : شکن ؛ از عشق یار
خسته ام از ظلم و جور روزگار
ای بهار آن نی ندارد اختیار
بشنو از می شکوه های بی شمار