۲۳:۵۷ ۱۳۹۴/۱۲/۱۵
باهمین دست، به دستان تو عادت کردم
این گناه ست ولی جان تو عادت کردم
جا برای من گنجشک زیادست اما
به درختان خیابان تو عادت کردم
سالها سخت تر از باور من خط خوردند
تا به نه گفتن آسان تو عادت کردم
گرچه گلدان من از خشک شدن می ترسد
به ته خالی لیوان تو عادت کردم
دستم اندازه یک لمس بهاری سبز است
بس که بی پرده به دستان تو عادت کردم
مانده ام آخر این شعر چه باشد انگار
به ندانستن پایان تو عادت کردم
#علی_اکبررشیدی