۱۵:۵۷ ۱۳۹۴/۱۱/۲۱

صبح روز بعد همه مثل یه روز عالی از خواب بیدار شده بودن و بساط یه صبونه توپ رو اماده میکردن. کلی املت با تخم مرغ محلی و گوجه های خوشرنگ و چایی زغالی و سرشیر و عسل ...
تارا و مهران که صاحب این ویلا بودن داشتن توی باغچه و روی زغال صبحونه رو آماده میکردن. رضا و علی خرید کرده بودن و الان نشسته بودن و با هم بحث میکردن و میخندیدن و به فرناز و سارا که صبح کله سحر داشتن بدمینتون بازی میکردن گیر میدادن!
سارا گفت حالا ببینا یه روز شما یه کاری کردین آقا رضا نمیتونی ببینی من خوش بگذرونم؟!
اشکان و پریسا که هنوز حوصله پا شدن نداشتن صدای بچه ها رو میشنیدن. اتاق اونا نزدیک به حیاطی بود که رو به دریا بود و صدای دریا لطافت خاصی به این شادی بی دغدغه داده بود.
پریسا گفت، اشکان من همیشه میشنیدم که میگن جوری زندگی کن که انگار روز آخر زندگیته! همیشه فکر میکردم اگه آدما با این نگاه زندگی کنن خیلی آدم های بهتری میشن. اما یه فیلم دیده بودم که توش آدما چون فهمیده بودن آخرین روز زندگیشونه دست به هر کاری میزدن.
اشکان گفت آره این چیزا مربوط میشه به نوع نگاه. در ضمن من دوست ندارم دیگه منو تو موقعیت سخت قرار بدی. تا هر وقت که بخوای میتونیم راجع به این مسائل با هم صحبت کنیم اما نه تو یه چالش! ...