بهزاد لابی :
خوب تا کسایی که دعوت شدن بیان من شرکت کنم، اما دفعه بعد نفری که بعد از من شرکت میکنه باید چالشو شروع کنه.
اینا زیاد بوده اما من الان تمرکز ندارم که بهترینش رو یادم بیاد تعریف کنم، پس اولیش رو تعریف میکنم.
یه روز داشتم سمت تجریش نزدیک ایستگاه تاکسی ها راه میرفتم برم جایی که حرف زدن دو تا راننده تاکسی نظرم رو جلب کرد.
یکیشون داشت برای اون یکی تعریف میکرد که من مثلا دیروز اومدم برم خونه، زنم یهو زنگ زد گفت مهمون داریم حتما فلان چیزا رو بخر و ... داشت غر میزد.
بعد همزمان که این تعریف میکرد، همکارش که داشت با دقت گوش میداد، همزمان هم داد میزد : فرمانیه، نوبنیاد. نوبنیاد 2 نفر حرکت، فرمانیههههه ....
بعد که تعریف کردن اون تموم شد، این یکی شروع کرد به حرف زدن که آره بابا زنا فلانن و منم زنم فلان کارو کرده و ... بعد تو مدتی که این حرف میزد، حالا اون داد میزد : دربست بیاااا، دربست ... ولی با دقت هم گوش میداد و کلا دیالوگ که میگفتن، شنوده، مسیرش رو هم اعلام میکرد.
آقا من این صحنه رو که دیدم چند قدم که رد شدم، جوری خنده م گرفته بود که دیگه بلند بلند میخندیدم، ملت مطمئن شدن که من یه چیزی زدم. یعنی هر کاری میکردم، به مسایل جدی، غمناک، هیجانی فکر میکردم، ذهنم رو خواب میکردم، هیچی جواب نمیداد، همه ش میخندیدم. هی 5 ثانیه استوپ میشد، دوباره از خنده نمیدونستم چیکار کنم.
عالی بود